یادباران

دل نوشته های دختری از دیار باران

من صبور

امروز که از کلاس برگشتم خونه جاشون خیلی خالی بود، بعد از سه سال اومده بودند خونه ی ما،چقدرهمه ما خوشحال و ذوق زده شدیم. صبح ها که از خواب بیدارمیشدم می دیدم صبحانه آماده است و کلی کارهای خونه انجام شده است، این چند روز باز بوی غذاهای خوشمزه اش فضای خونه ی ما رو پر کرده بود، بچه ها می خواستند جبران تمام این مدت که تنها بودند رو بکنن، باشگاه ، آموزشگاه، پارک و بازار رو می خواستند با عزیز و آقاجون برند ، وقتی داشتند می رفتند بغض گلویم رو فشار میداد و به زور جلوی اشکام رو گرفتم، بیچاره مامانم که یکسره گریه می کرد و بابام دلداریش میداد هرچند چشمهای خیس بابام رو هم دیدم اما من خیلی صبور با یک لبخند مصنوعی و یک کاسه آب  بدرقشون کردم.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۹/۰۴/۱۲ساعت 21:10  توسط لیلا قریب  |