امروز یک موجود کوچولوی دوست داشتنی به خانواده ما اضافه شد، الان منتظر شنیدن صدای گریه ش از پشت تلفن هستم، امیدوارم که همیشه صحیح و سالم و شاد در کنار خانواده عزیزش زندگی کنه و آینده ای روشن و درخشان در انتظارش باشه و دنیاش قشنگتر و شادتر و آبادتر از دنیای ما باشه
آیلا جان تولدت مبارک خاله جون به این دنیا خوش اومدی

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۲۸ساعت 12:20  توسط لیلا قریب
|
همیشه دیدن دوستان من رو خوشحال و هیجان زده می کنه، پنجشنبه در همایش وبلاگنویسان خوانساری یک دوست خوب رو ملاقات کردم که خیلی به من انرژی مثبت داد، مدیر وبلاگ
لاله اشک خوانسار که از آمریکا و شهر سن خوزه برای شرکت در این همایش تشریف آورده بودند و با سخنرانی شیوا و دلنشینشون همه ما رو تحت تاثیر قرار دادند، برای دومین بار بود که یک دوست وبلاگی رو از نزدیک می دیدم، نفر اول رز عزیزم از وبلاگ
تمام آنچه دوست میدارم بود که بعد از اولین دیدار سعی کردیم روابطمون رو حفظ کنیم و حداقل تلفنی تماس داشته باشیم و من خیلی به خودم می بالم از حسن انتخابم و دوستان خوبی که در این دنیای مجازی پیدا کردم. جای همه ی دوستانی که نیومدند خالی بود ای کاش یک همایش سراسری برای وبلاگنویسان برگزار بشه تا بتونیم بقیه دوستان رو هم ملاقات کنیم
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۴/۲۶ساعت 13:6  توسط لیلا قریب
|
سومین همایش وبلاگ نویسان شهرستان خوانسار
با حضور مسوولان و وبلاگ نویسان خوانساری
زمان پنج شنبه 24 تیرماه 89
ساعت 17 الی 19
مکان: کانون شهید بهشتی، جنب هنرستان طالقانی
حضور برای عموم علاقمندان آزاد است
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۲۳ساعت 15:20  توسط لیلا قریب
|
ادامه سفرنامه
شنبه صبح برای رفتن به آبشار آتشگاه (عکس های پایین) به طرف لردگان حرکت کردیم، جاده ای بسیار خطرناک و پرتردد، بعد از لردگان حدود 40 تا 45 کیلومتر باید میرفتیم تا به دره ای که آتشگاه نام داشت می رسیدیم، جاده ای بسیار خراب در دل کوههای زاگرس با دخترکانی با لباسهای محلی و پسربچه هایی که کنار جاده می ایستادند و از ماشینهای گذری طلب پول می کردند و حتی با به خطر انداختن جان خود به دنبال ماشین ها می دویدند تا شاید پولی یا چیزی عایدشان شود، واقعا دلم سوخت چطور مردم اینجا زندگی می کردند.
در طول مسیربه این فکر می کردم شاید ما تنها ماشنیی هستیم که از این مسیر عبور می کنیم، چون در آن ساعت ماشینهای گذری خیلی کم بودند، اما وقتی به روستا رسیدیم ، جا برای پارک ماشین نبود، همه جا اشغال شده بود با مسافرانی که از جاهای مختلف کشور آمده بودند، متاسفانه هیچگونه امکانات رفاهی و تفریحی برای این همه توریست و مسافر در نظر گرفته نشده بود، نه راهی نه برقی و نه سرویس بهداشتی. اما با دیدن زیبایی های خدادادی آنجا همه خستگی ها فراموشمان شد، انگار که در بهشت قدم بر می داشتم آب خنک و گوارا از دل کوه بیرون می آمد، همه چیز قشنگ بود درختان گردو و بلوط درکنار آب خروشان که در پایین آبشار جاری بود، صخره های خیلی قشنگ. من و بچه ها دلمان نمی آمد از زیر آب خنک آبشار بیرون بیاییم، واقعا توصیف آنجا دشوار است. باید رفت و دید.
***
یکشنبه ظهر هم حرکت کردیم به طرف شهر خودمان با خاطره هایی شیرین و فراموش نشدنی و شب هم نشستیم به تماشای بازی فینال اسپانیا هلند که به سلامتی اسپانیا قهرمان شد و شادی ما تکمیل شد.

حیفه بقیه عکس ها رو نبینی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۲۱ساعت 15:43  توسط لیلا قریب
|
سلام دوستای خوبم
یک تعطیلات شیرین و بیادماندنی را در کنار یک زوج خوشبخت و در یک جای دیدنی سپری کردیم، همه چیز فوق العاده و عالی بود.
عصر چهارشنبه تصمیم خودم را برای رفتن یک سفر کوتاه به همسرگفتم که ایشون هم استقبال کردند و مقصد رو خودشون انتخاب کردند، مقصد استان چهارمحال و بختیاری و شهرستان بروجن بود و دیدار یک دوست هنرمند قدیمی و صمیمی، جناب دکتر سین که حدود دو هفته پیش بعد از ده سال از طریق دنیای مجازی آقای همسر را پیدا کرده بودند و هر دو بسیار مشتاق دیدارهمدیگر بودند.
***
صبح جمعه بعد طی کردن دو ساعت و نیم راه به بروجن رسیدیم، دیدار دو دوست واقعا دیدنی و هیجان انگیز بود وقتی صمیمانه همدیگررو در آغوش می کشیدنید و می بوسیدند و تغییرات ظاهری را در چهره های همدیگر جستجو می کردند و می خندیدند.
***
همسر آقای دکتر هم خیلی مهربان، مهمان نواز و دوست داشتنی بودند انگار ما سالها همدیگر رو می شناختیم در ضمن خیلی هم عاشق بچه ها بودند و باهاشون بازی می کردند، سعی کرده بودند همه چیز رو برنامه ریزی کنند تا به ما خیلی خوش بگذره و تا حدامکان جاهای دیدنی استانشون رو به ما نشون بدند.
***
بعداز ظهر جمعه رفتیم تالاب زیبای چغاخور که غروبش خیلی زیبا و قشنگ بود و همچنین دیدن شیرهای سنگی در قبرستان های قدیمی، بعد از آنجا برای خوردن شام رفتیم به تفرجگاه سیاه سرد که نزدیک شهر بروجن بود که خیلی شلوغ بود .بعضی اوقات آقای دوست شعرهای زیبایی هم برای ما میخواندند که خیلی لذت بردیم شعرهایی که واقعا روح هر شنونده ای رو تسخیر می کرد، مراسم شعرخوانی بیشتر در مسیر راه اتفاق می افتاد و خیلی هم لذت بخش بود.
-------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن1 ادامه داستان را در پست بعدی دنبال کنید
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۲۱ساعت 15:18  توسط لیلا قریب
|
چند راه ساده برای گذراندن تعطیلات آخر هفته
1- برنامه ریزی برای یک سفره دو روزه به یکی از استانهای مجاور( برای مثال لرستان)
2- گرفتن چند فصل از سریال لاست یا گروگان و نشستن 24 ساعته پای این سریالها
3- گرفتن یک کتاب رمان خیلی جذاب و خواندن آن
4- خوابیدن تا لنگ ظهر وانجام کارهای روزمره و دوباره خوابیدن تا عصر و دیدن سریالهای بی نمک تلویزیون
5- و اما راه حل مورد علاقه آقای همسر صبح ها به هر بهانه ای (جلسه و غیره و ذالک) بیرون رفتن از خونه، بعد از ظهرها تا آخر شب نشستن پشت کامپیوتر و سیرو سیاحت در دنیای مجازی.
6- دعوت از اقوام ، دوستان وآشنایان و بند شدن دست بنده به کارهای منزل و آشپزی(از کارهای مورد علاقه همسر)
راستی اگه راه حل مناسبی برای گذروندن این چند روز دارید به ما هم بگید. اما خودمونیم ها توی این گرما فقط دریا می چسبه و بس
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن 1:طبق پیش بینی اختاپوس برنده مسابقه امشب اسپانیاست، امیدوارم همینطور باشه و تیم محبوبم به فینال راه پیدا کنه
پ ن2: خدا روشکر اسپانیا فینالیست شد. اختاپوس دوست داریم!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۱۶ساعت 14:28  توسط لیلا قریب
|
امروز که از کلاس برگشتم خونه جاشون خیلی خالی بود، بعد از سه سال اومده بودند خونه ی ما،چقدرهمه ما خوشحال و ذوق زده شدیم. صبح ها که از خواب بیدارمیشدم می دیدم صبحانه آماده است و کلی کارهای خونه انجام شده است، این چند روز باز بوی غذاهای خوشمزه اش فضای خونه ی ما رو پر کرده بود، بچه ها می خواستند جبران تمام این مدت که تنها بودند رو بکنن، باشگاه ، آموزشگاه، پارک و بازار رو می خواستند با عزیز و آقاجون برند ، وقتی داشتند می رفتند بغض گلویم رو فشار میداد و به زور جلوی اشکام رو گرفتم، بیچاره مامانم که یکسره گریه می کرد و بابام دلداریش میداد هرچند چشمهای خیس بابام رو هم دیدم اما من خیلی صبور با یک لبخند مصنوعی و یک کاسه آب بدرقشون کردم.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۴/۱۲ساعت 21:10  توسط لیلا قریب
|
یادم می آد از سال 1994 که مسابقات جام جهانی در آمریکا برگزار میشد، بازیهای جام جهانی رو تماشا می کردم و عاشق تیم ایتالیا بودم در اون سال من یک دختر دبیرستانی بودم که در کش و قوس امتحان های خرداد ماه و با سختگیریهای پدرم (دختر رو چه به فوتبال ) باز می نشستم و تا دیروقت با صدای خیلی کم تلویزیون سیاه و سفید مسابقات فوتبال رو دنبال می کردم، شب آخر که ایتالیا و برزیل به فینال رسیده بودند، نتیجه بازی به پنالتی کشیده شد که آخرین پنالتی توسط روبرتو باجوبازیکن تیم ایتالیا به بیرون زده شد و بدین ترتیب برزیل قهرمان جام 94 شد و من کلی گریه کردم. بعد از آن هم کم و بیش مسابقات جام جهانی رو نگاه می کردم و همیشه عاشق تیم ایتالیا بودم که متاسفانه امسال خیلی زود حذف شد. خونه ما فقط من و دخترم فوتبال نگاه می کنیم، همسرو پسرم زیاد علاقه ای به فوتبال ندارن، دخترم گاهی حتی تو خواب هم میگه گل بزن د بدو دیگه بزن دیگه !!

امسال دوست دارم اسپانیا قهرمان بشه چون فوتبالشو دوست دارم و به نظرم قشنگ بازی می کنه و لیاقت قهرمانی رو داره بعد از اسپانیا برزیل ، آرژانتین بد نیست اما از مارادونا خیلی خوشم نمی آد بخاطر حرکات لوسش ، شاید خیلی ها بگند وای دلت می آد مارادونا به این با نمکی.

راستی بابام هم خونه ماست و قراره امروز با هم فوتبال نگاه کنیم و حالا دیگه به فوتبال علاقه مند شده خیلی بیشتر از من و عاشق تیم برزیله و اطلاعات فوتبالیش از من بیشتره الان هم داره لحظه شماری می کنه فوتبال شروع بشه، امروز به من می گفت من توی مسابقه پیامکی پیش بینی بازیها شرکت کردم و کلی هم پیش بینی هام درست بوده!!!
شما چی فوتبال نگاه می کنید؟ به نظرتون کدوم تیم قهرمان میشه؟

--------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن : برزیل هم با جام جهانی خداحافظی کرد. گرچه باخت غم انگیزی بود ولی نمی شد به این جمله عادل فردوسی پور نخندید: خداحافظ مرد بدلباس!!
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۹/۰۴/۱۱ساعت 17:54  توسط لیلا قریب
|
اینجا شهری با مردمان دانشمندو کارشناس در همه رشته ها و زمینه ها
اینجا شهری با مردمان همیشه ناراضی
اینجا شهری .....
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۰۷ساعت 21:21  توسط لیلا قریب
|
وقتی تعطیلی میشه دنیای وبلاگها هم سوت و کور می شه. انگار همه به مسافرت و تفریح رفتند، نه کسی آپ می کنه، نه کسی کامنت میذاره. من می مونم و روز تعطیل خسته و کسل کننده، نه فامیل و دوستی هست که باهاش بگم و بخندم و نه جایی که برم تا طعم خوش تعطیلی رو حس کنم، همسر هم طبق معمول برنامشون پره. صبح یه جلسه، بعد از ظهر یه جلسه دیگه، وقتی هم بهش می گم حوصلم سر رفته، می گه چرا باید حوصلت سر بره !! بیچاره حق داره اینقدر وقتش پره که نمی دونه حوصله سررفتن چیه؟
فردا هم دوباره تعطیله چون میلاد حضرت علی و روز پدره و من طبق معمول مثل تمام این10 سال نمی تونم از نزدیک این روزو به پدرم تبریک بگم و دستهای مهربونش رو ببوسم و سرم رو روی شونه های پر مهرش بذارم، فقط از دور به مهربونترین و بهترین پدر دنیا این روز رو تبریک میگم.
بابای عزیزم منو ببخش بخاطر تمام دلتنگیها و دلواپسیهایی که از ندیدنم داشتی و داری، بابا جونم دوستت دارم و محتاج دعای سبز تو هستم.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۹/۰۴/۰۴ساعت 19:40  توسط لیلا قریب
|